تبلیغات
وبلاگ رسمی داستان SHINee - Nikita /4

SHINee


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 15 تیر 1394-12:05 ق.ظ

نویسنده :Kim sookyun

Nikita /4

سلام .
امیدوارم خوشتون بیائ .
حرفی برای گفتن ندارم .
برای نظرا خیلی متشکرم .
نظر یادتون نره .
برید ادامه ......


تمین : اونیو رو .

با این حرفش نگران شدیم . پس سریع به سمت جایی که اونیو بود رفتیم . بالاخره پیداش کردیم . روی سکو نشسته بود و داشت با لب تابش ور می رفت . رفتیم بالا سرش وایسادیم و جونگ گفت :

- اونیو خوبی ؟

اصلا از صفحه نمایش لب تاب چشم ور نداشت که نگامون کنه و در همون حال گفت :

- عالیم چون بالاخره تونستم حسابای بانک مرکزی رو حک کنم و الان دارم پول می ریزم توی حسابم .

با این حرفش پوفی کردم و گفتم :

- میشه این کارو توی خونه بکنی ؟

وقتی صدای منو شنید لبخندی گشاد زد و در حالی که به من نگاه می کرد گفت :

- به به . چطوری نیکیتا ؟ خیلی وقته ندیدمت .

نیکی : خوبم .

اونیو : اون موقع ها که می دیدمت یه دختر بزن بهادر بودی الان دیگه بزن تیفانی شدی !

با این حرفش جونگ و تمین خندیدن . من سعی کردم که نخندم .

بالاخره پاشد و به سمت خونه رفتیم . وقتی جلوی خونه پارک کردم جونگ با دیدنش گفت :

- نیکیتا تو اینجا دو سال زندگی کردی ؟

نیکیتا : اوهوم . می دونم وضع جالبی نداره اما برای دو تا دختر خوبه .

اونیو : دو تا دختر ؟

نیکیتا : آره . سانی هم هست . مثل تو همه چیزو حک می کنه و مخ کامپیوتره .

بالاخره رفتیم داخل خونه . سریع رفتم پیش سانی . سلامی کردیم و بردمش تا به پسرا نشونش بدم . هر کدومشون توی یه جا داشتن سرک می کشیدن . بلاخره اومدن و جلوی من وایسادن . به هم معرفیشون کردم و وقتی به اونیو رسید خندم گرفت . آخه سانی و اونیو توی نگاه هم داشتن غرق می شدن . تمین و جونگم اونا رو دیدن و خندشون گرفت . سرفه ای کردم که هر دوشون حواسشون جمع شد . سانی بیچاره که داشت می مرد از خجالت . اونیو هم کلافه لب تاب به دست رفت نشست روی مبل و شروع کرد به حک کردن حساب های بانک مرکزی . من و سانی و تمین و جونگ هم رفتیم نشستیم پای کامپیوتر تا با جسی حرف بزنیم ببینیم چی شد وقتی برگشت .

جسی : تیفانی خیلی عصبانی شد . اما منو شکنجه نکرد چون به قول خودش بهش خیانت نکردم و با جونگ و تمین و اونیو بیام .

نیکی : خوبه . حالا برنامه ی بعدیشون چیه ؟

جسی : درست نمی دونم . ولی فکر کنم قراره ساختمون بانک مرکزی رو منفجر کنن .

جونگ : بانک مرکزی رو اگه بکنن نصف درآمد ملت می پره .

ناگهان اونیو از جاش بلند شد و با عجله اومد پیش ما نشست و گفت :

- چی ؟بانک مرکزی ؟ می خوان بزننش ؟

سانی : آره .

اونیو : وای . اگه اینجوری باشه همه ی پولام می پره .

نیکی : البته نه پولای تو بلکه کل در آمد ملت می ره رو هوا .

تمین : خب باید چی کار کنیم ؟

نیکی : ما به سه تا کارت شناسایی جعلی نیاز داریم . سانی دست خودتو می بوسه .

سانی : باشه . انجام میدم .

اونیو با اعتراض گفت :

- چرا به من نمی گی انجام بدم ؟

جونگ : خب . باشه اونیو تو درستشون کن . سانی لطفا کار حک دوربیانای بانک با تو .

سانی : من نمی تونم . تا حالا بانک مرکزی رو حک نکردم .

اونیو باپوزخند : هه ! تو که نمی تونی چه طور مخ کامپیوتری ؟همون بهتره کارتا رو بکنی . من حک رو می کنم .

تمین : اونیو . خوبه خودتم دو ساعت پیش یاد گرفتی .

نیکی : جسیکا نمی دونی نوع بمبی که می خوان بزارن چیه ؟

جسیکا : جدید ترین بمبی که اونیو ساخته .sd 549

جونگ : خوبه از بمبای اونیوس . میتونه راحت حکش کنه .

اونیو با شنیدن این حرف آب دهنشو به زور قورت داد و گفت :

- سانی تو می تونی حکش کنی ؟

سانی با پوزخند : هه ! نکنه بلد نیستی حکش کنی ؟

تمین با استرس : اونیو واقعا نمی تونی بکنی ؟

اونیو با تته پته : نه راستشو بخوای . سیستم محافظتی قوی داره و هیچ وقت نتونستم حکش کنم . تازشم اگه بخوام خنثی کنم باید با دست انجام بشه .

نیکی : خب . این که عیب نداره . من می رم سیماشو قطع میکنم فقط اونیو تو باید بهم بگی چه جوری .

اونیو : آخه یه مشکل دیگه هم داریم . وقتی فعال شه تا سه متریش در معرض خطره و اگه وارد اون محدوده شی یه سیگنال برای کسی که کنترلش دستشه فرستاده میشه .

جونگ : ای وای ، اونیو آخه این چی بود تو ساختی ؟

اونیو : ببخشید . تیفانی مجبورم کرد .

نیکیتا : من خودم خنثی میکنمش




نظرات() 
نوع مطلب :
viagra salbe kaufen
سه شنبه 21 خرداد 1398 04:45 ق.ظ

Ahaa, its fastidious conversation regarding this piece of writing at this place at this website, I have read all that, so at this time me also commenting here.
exercise causes erectile dysfunction
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 12:43 ق.ظ
can i cure my erectile dysfunction http://viagralim.us can i cure my erectile dysfunction !
It's enormous that you are getting ideas from this piece of writing as well as from our argument made here.
foot pain and swelling
سه شنبه 20 تیر 1396 09:30 ق.ظ
Stunning quest there. What occurred after?
Thanks!
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 12:09 ق.ظ
Hi, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Ie, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it
has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, terrific blog!
lily
سه شنبه 16 تیر 1394 09:01 ق.ظ

MELODI
سه شنبه 16 تیر 1394 12:57 ق.ظ


MELODI
سه شنبه 16 تیر 1394 12:57 ق.ظ
نیکیتا پایه همشونه
دستت درد نکنه
من قسمت قبلو نخونده بودم
برم دوباره بخونم
hedi
سه شنبه 16 تیر 1394 12:49 ق.ظ
خیلی قشنگ بود گلم
منتظر بعدیم
aylar
دوشنبه 15 تیر 1394 06:18 ب.ظ
Aaaaali bood azizam
Az dast in onew
پاسخ Kim sookyun : اونیو خیلی جکه .
seti
دوشنبه 15 تیر 1394 01:25 ب.ظ
وااای نیکیتا نره منفجر بشه
خدا بهش رحمم کنه...مرسی عزیزم
پاسخ Kim sookyun : نه بابا . نقش اصلیا که منفجیر نمی شن اول داستان .
خواهش گلم .
Linda
دوشنبه 15 تیر 1394 05:13 ق.ظ
عاااااااالییییی....پولای بانک مرکزی
پاسخ Kim sookyun :
☆♡yalda♡☆
دوشنبه 15 تیر 1394 05:11 ق.ظ
چ چیز مهمی یادشون رفته بود..هخخخخ
اوه اوه...اوضاع قمر در عقربه...
اونیوام چیزایی میسازه ها...
پارته بعد نیکیتا=بوووووووم...
پاسخ Kim sookyun : اونیوئه دیگه .
Nastaran
دوشنبه 15 تیر 1394 02:40 ق.ظ
فکر کنم نیکیتا دلش میخواد منفجر شه!
وای خیلی عالی بود عزیزم، مرسیییی
پاسخ Kim sookyun : خواهش گلم .
هیون
دوشنبه 15 تیر 1394 12:44 ق.ظ
دلم برا نیکیتا میسوزه
ماشالا به این اونیو که چنین بمبی میسازه
پاسخ Kim sookyun : بمبی که بلد نیس خودش حکش کنه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر