تبلیغات
وبلاگ رسمی داستان SHINee - اوای عشق 34

SHINee


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 24 تیر 1394-07:16 ب.ظ

نویسنده :joli45

اوای عشق 34

بچه ها من یه خواهشی دارم ... بازدید ام وی ویو تو یوت/یوب خیلی کمه .. بیش از حد کمه ..
این لینکه
www.youtube.com/watch?v=UF53cptEE5k
هر کی میتونه لطفا هر شب بره اونجا نگاه کنه تا بازدید بهتر شه

 ( السا )

ساعت 12 شب بود و با بچه ها داشتیم حرف میزدیم . من و جولی و جونهی ..از خنده اشکم در اومده بود .. خیلی وقت بود که این طوری نخندیده بودم.. احساس کردم زیر پام یه چیزی داره میلرزه .. منم که کلا متنفر از حشرات .. از فکر این که یه حیوون دوست داشتنیه جیغم در اومد .. که دیدم اون دوتا ترکیدن از خنده

-         - بترکین ... درد .. ببندین

گوشی رو برداشتم .. یه پیام از ی شماره ناشناس بود.. " بیا بیرون .. کارت دارم "

توجهی نکردم و گوشی رو گذاشتم سرجاش که باز لرزید .. یه تماس بی پاسخ باز هم از همون شماره ..

جولی – چرا جواب نمیدی ؟

-         - هیچی ..ولش کن . مهم نیس

یه اس دیگه " بیا دیگه .. خواهش . کارم مهمه "

هوووووووووف... بسوزه پدر این دل مهربون من .. حتما کارش مهمه که دیگه به خواهش هم رسیده .

-         - بچه ها من میرم بیرون ..

-         جونهی- کجا ؟ می خوای منم بیام ؟ دیر وقته

-         - نه بابا .. سریع میام

یه کلاه سیاه روی سرم گذاشتم و موهام رو توش انداختم ..

از در خوابگاه که زدم بیرون یه اس دیگه اومد .. " بیا پارک رو به رو " .. خدایی ترسیده بودم ولی باید میرفتم و میفهمیدم کیه وگرنه از کنجکاوی شب خوابم نمی برد.وسط پارک وایستادم هر چی اطراف و نگاه کردم و گردن کشیدم چیزی ندیدم .. 5 دقیقه همینطوری گذشت.. خواستم برگردم خوابگاه که باز اس اومد . " پشت  سرتم " سرم رو که برگردوندم تمین رو دو قدمی خودم دیدم .. ابروهام ناخوداگاه بالا پرید و پوزخند زدم . هه

از کنارش خواستم رد بشم که دستم رو گرفت . و موجی از گرما رو بهم وارد کرد .. دستش گرم بود و من به این فک کردم که چند وقته این گرما رو ندارم .. مدت زیادی نبود البته شاید به روز زیاد نباشه ولی واسه من زیاد بود .. واسه دل من زیاد بود .. صداش رو از کم ترین فاصله ی گوشم شنیدم : الی .. الی من ..

با گفتن الی من حس سرکشم بیدار شد ..

-         - الی  من ؟؟ الی من ؟!! تمین می فهمی داری چی میگی ؟ تو واسه من مردی تمین.. مردی .. تموم شدی ..

همون روز که گفتی بازیچه ات بودم .. گفتی یکی بودم مثل بقیه .. مردی تمین  ..

دستم و از تو دستش کشیدم بیرون .. که باز صداش اومد : السا باور کن تو موقعیت سختی بودم .. نمیدونستم باید چیکار کنم ؟ فقط به خاطر خودت بود

تیکه اخر حرفش اتیشم زد ..جلوش وایستادم .. رو پنجه پام ایستادم تا هم قدش بشم .. زل زدم تو چشاش که سرگردون بود ..

-         - بخاطر من بود ؟ ؟ اره ؟ به خاطر من بود ؟! من که همیشه میگفتم هر چی باشه کنارتم . ته تهش هستم . تو اون کاری که من و نابود می کرد انجام دادی . خردم کردی .. شکستی ، هم قلبم ، هم غرورم.. پس دیگه نگو به خاطر من بود ... نگو تمین

سخت بود زدن این حرفا ، خیلی سخت .. بغضم رو نگه داشتم ..از کنارش رد شدم تا اشکم نریخته .. چند قدم که دور شدم اشکام هم راه خودشون رو پیدا کردن ..

(جونگهیون)

صبح ، قبل از تمرین اولین کاری که کردم خبر دادن به جولی بود که یه کار خیلی خیلی مهم باش دارم .. خودم که از اون خبر رو پام بند نبودم ولی باید خودمو ناراحت نشون میدادم تا عکس العملش رو ببینم..

جولی لباس ورزشی پوشیده بود .مثل همیشه بطری آب به دست اومد بیرون و دنبالم گشت .واسش دست تکون دادم که ببینم .. نزدیک که شد روی نزدیک ترین صندلی نشستم ..

-         جولی- سلام جونگهیون .. خوبی ؟؟

-         از فکر خیالیم بیرون اومدم و رفتم تو پوسته غمگین ..

-         - هااااا ؟!! چی گفتی ؟؟

-         جولی- جونگ خوبی ؟؟ تو فکری ؟

-         - نه .. راستش یه چیزی هست ولی خوب چطوری بگم ! نمی تونم بگم ..اصلا ولش کن

-         جولی- چی چیو ولش کن .. بگو ببینم .. چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟

-         - جولی تو میدونی که واسه من هیچی مهم نیست و فقط تو رو دوست دارم ..

-         ج – میدونی که از مقدمه چینی بدم میاد .. پس سریع برو سر اصل مطلب .. این حرفا باعث میشه فقط فکرم سمت چیزای بد بره ..

-         - چیزی که منم می خوام بگم خوب نیس..

زل زدم تو چشماش سرش رو انداخته بود پایین .. همیشه خودش رو محکم نشون میده ولی من میفهمم که از تو داره خودخوری میکنه .. دستتای مشت شده اش رو گذاشت کنار پاش .. واقعا واسم سخت بود که اینطوری ببینمش ولی لازم بود الان ..

ج – چی شده ؟

-         - فکر کنم تو این 2 سال فهمیدی من کیم ؟ بابام کیه ؟؟ روز اول که دیدمت خیلی گستاخ بودی ولی بعدش که مریض شدی و خیلی ساکت شدی فهمیدم بعضی وقتا نقاب میزنی رو صورتت .. دوست داشتم واسه همین منم نقاب زدم رو بقیه چیزا .. ولی الان میخوام بگم .. من ، برادر زاده کسی ام که میگن بابای تو کشته اونو..ولی واسم مهم نبود ..چند وقت پیش به بابام موضوع تو رو گفتم .. گفتم که دوست دارم ولی انگار از قبل میدونست .. مخالفت کرد .. گفت باید انتخاب کنم ، یا تو ، یا خانواده ام ...

سرش رو تا اخرین حد ممکن پایین گرفته بود و علاوه بر دست مشت شده اش پاش رو هم به زمین می کوبید.

ج – حق داره که نخواد کسی مثل من با پسرش باشه .. فقط بدون داشتن خانواده خیلی مهمه .. خیلی .. من خودم مدت زیادی خانواده نداشتم ولی بودن حداقل .. بهت حق میدم که اونا رو انتخاب کنی..ولی این و بدون که واسه همیشه دوست منی ..

تنها چیزی که ازش انتظار نداشتم این بود که این حرفا رو بزنه .. اخه هر کی رو که دیدم موقعی که فک میکنن می خواد طرف بهم بزنه تا جایی که بتونن دلیل و بهونه میارن که بمونه پیششون.. بطری کنارش رو برداشت که اب بخوره ازش گرفتم .. سرش رو اوردم بالا .. حالا روبه رو هم بودیم ..

-         - ببینمت جولی ..

صورتش رو اشک خیس کرده و من تازه فهمیدم که چه حرفایی زدم و تیکه اصلی رو نگفتم ...

-         - چرا گریه میکنی ؟مگه من چی گفتم ؟

-         ج- هیچی .. ببخشید . خودم باید میدونستم که این رابطه اشت ...

-         دستم و رو لبش گذاشتم تا حرفش رو ادامه نده .حرفاش و چهره معصومش بدجور قلبم و چنگ میزد..این قد بودن با من براش ریسک بوده که خودش هر لحظه انتظار پایانش رو داشته ؟؟

-         - بزار من حرفم رو کامل بزنم ...

-         کنارش نشستم و سرش رو گذاشتم رو شونه ام و همونطور تو بغلم گرفتمش

-         - نمیدونستم این قدر بودن با من برات ریسکی بوده که با دوتا حرف که هنوز تموم نشده این نتیجه گیری رو میکنی... اره اون اینا رو گفت ولی من قبول نکردم..ولی اگه می خواستم هم قبول کنم مطمئن باش تو رو انتخاب میکردم..همون موقع ها داداشم برگشت .. کیبوم برگشت تا واسه همیشه بمونه.منم ماجرا رو بش گفتم ، مامانم رو خوب میشناخت و تونست اون رو راضی کنه .. تو اون مدت منم اصلا خونه نرفتم.. خوابگاه هم نیومدم.. می رفتم خونه کیبوم و با اون بودم .. تا که چند روز پیش زنگ زد و گفت که درسته.. همه چی درست شد .باور نکردم ولی انگار واقعی بود..

ساکت شده بودو فقط داشت گوش میداد .. خیلی با دقت .. بدون حتی یه میل تکون خوردن از توی بغلم..

-         - بابام رو مامانم راضی کرده بود .. نمیدونم کیبوم به مامان چی گفته بود ولی هر چی بود باعث شده بود بترسه که من و از دست بده ..هر چی باشه اونم مادره . این قد با بابام حرف زد و بحث کرد که بلاخره اونم رضایت داد .. نمیگم کاملا راضیه ..نه . ولی خوب میدونم تو میتونی نظرش رو نسبت به خودت برگردونی.

سرش رو بلند کرد و نگام کرد ..

جولی- واقعا ؟؟

-         - اووووهووووووم

-         جولی – یه چیزی بگم ؟

-         - اوووووهووووووووم

-         ج- خیلی بیشعوری  جونگ .. خیـــــــــــــــــــــــلی

-         چراااا ؟؟ دلت میاد ؟

-         ج – تو دل اومد من و به گریه بندازی بعد من دلم نیاد ..

ای خداااااااااااا .. اینم که همش داره من و میزنه .. بعد از اینکه کلا حرصش رو با مشتاش رو بازوم خالی کرد بلند شد و منم به خیال اینکه می خواد بره نگاش کردم که یهو کل صورتم خیس شد.. نامردی نکرده بود ، کل بطری رو روم خالی کرد .. خوب شد اخراش بود ...

(مینهو)

جونهی واسم ماجراش با پسر خاله اش رو که تعریف کرد ترس برم داشت .. از نبودش.. از اینکه واسه من نباشه ..جلو در اتاقشون ایستادم و بش زنگ زدم .. 2 دقیقه بعدش اومد بیرون ،امروز فقط می خوام خوش باشم . جونهی کناره منه ، واسه همیشه . مطمئنم .

بدون هیچ حرفی دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم ..

-         جونهی- ای. مینهو؟ دستم

-         تو راه من که کلا هیچ حرفی نزدم ، اونم هر چی می پرسید که کجا میریم جواب نمیدادم.اخرش هم خسته شد بدون حرف دنبالم اومد..به شهربازی که رسیدیم تازه فهمید. با شوق و ذوق که نگام کرد تازه فهمید چه کردم .. حالا اون بود که دست من و میکشید... از همون اول همه وسایلا رو سوار شد منم هم پا بودم باش تا جایی که دیگه جون نداشتم .وسیله ای رو نبود که جا انداخته باشه . . . رو چمن ها دراز کشیدم

-         - بسه دیگه جونی .. باور کن دیگه حال ندارم .. جون هم ندارم .

-         جونهی -  تنبل بلند شو دیگه . مینهووووووووو؟؟؟؟مینهووووووووویی ؟؟

-         - خر نمیشما... گفته باشم ..

-         ج – ایییش

-         دستش رو گرفتم و با یه تکون کشیدمش کنار خودم ...

-         - همینجا بمون چند دقیقه .. بازم با هم میایم .. بعد هر چی تو بگی

-         ج –حالا چون تویی باشه وگرنه تو که میدونی من از هیجان نمیگذرم ..

-         - اره عزیزم میدونم .. جونهی من می خوام به خانواده ام بگم که تو رو دوست دارم .. تو هم بعد از اینکه مشکلت حل شد بگو .. باشه ..

-         ج- باشه مستر ... بریم پیش کای ؟

-         - یاااااااااااااااا ...تو جز اینجا هیچ جا نمیری  .

-         ج – ای خداااااااااااااااا

-          خخخخخخخخخخخخ ... موهاش رو بهم ریختم و اونم عصبی زل زد بم ... هوووووووووووووف ...



نظرات() 
نوع مطلب : اوای عشق (تمام شده) 
buy generic viagra soft tabs
سه شنبه 21 خرداد 1398 04:45 ق.ظ

My family always say that I am killing my time here at net, except I know I am getting knowledge daily by reading such good articles.
lily
پنجشنبه 25 تیر 1394 02:36 ب.ظ

مرسی
seti
چهارشنبه 24 تیر 1394 11:18 ب.ظ
خیلی خوشمل بود جولی گلی
عاللییی
yeganeh
چهارشنبه 24 تیر 1394 09:12 ب.ظ
پارت جدییییید
برم بخونم
چوبین
چهارشنبه 24 تیر 1394 07:35 ب.ظ
سلام وبلاگت عالیه به منم سر بزن خوشحال میشم اگه با تبادل لینک وافق بودین بهم خبر بدین

تشکر.
--------------
http://www.robotblog.ir سیستم اتوماتیک ارسال نظر گروهی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر