تبلیغات
وبلاگ رسمی داستان SHINee - Menace...31

SHINee


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 28 مرداد 1394-12:12 ق.ظ

نویسنده :Little Mushroom

Menace...31


سلام :/ 
من بعد مدت ها اومدم . ببخشید ، نت نداشتم . از قبل گفته بودم که دیگه دیر به دیر آپ میکنم
این قسمت یکی مونده به آخره. قسمت بعدی رو دارم مینویسم و احتمالا فردا بذارم (دیگه قسمت آخر بستگی به خودتون داره یواهاهاها)
توجه توجه:::::::: این قسمتو قبلا گفته بودم خاکبرسریه ، ولی نشد  اصلا تو مود خاکبرسری نیستم و چندتا دلیل دیگه هم داره. پس اگه به خاطر خاکبرسری میخونید نرید ادامه مطلب ::::::: توجه توجه
راستی ، با بیل و کلنگ و چاقو و چماق و ... برید ادامه ، تمین کمک میخواد موهاهاهاها 

31

تمین.

 

-پیداش کردی؟

جواب داد- بله . الان پیشمونه .

-مدارکو چی؟

-همین الان به ایمیلتون فرستادم .

-خوبه ، چند نفرو بذار پیشش و خودت فردا بیا دنبالم.

-بله

قطع کردم.

بلند شدم و به آشپزخونه رفتم ، یه فنجون قهوه درست کردم و رفتم اتاق جونگهیون . هنوز داشت کار میکرد . لبخند زدم ، نمیدونم، شاید آخرین باری باشه که میبینمش. فنجونو گذاشتم رو میزش . بهم نگاه کرد و اونم لبخند زد دستاشو باز کرد ، رو پاهاش نشستم و عصامو به میزش تکیه دادم . سرمو رو سینهش گذاشتم.دستشو دور کمرم حلقه کرد و اون یکی دستشو رو موهام میکشید ، تو آغوشش احساس آرامش داشتم .

موهامو بو...سید . سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم . نیشخندی زد .

گفتم-تو باید بیشتر استراحت کنی.

-من برات یه هدیه دارم . خیلی خوشحال میشی وقتی ببینیش

-هدیه؟ چه هدیه ای ؟

-بعدا میفهمی. هنوز وقتش نشده .

-کی میفهمم؟

-سه چهار روز دیگه . شایدم زودتر ، حتی ممکنه فردا . بستگی به خود هدیه داره که کی بیاد .

-یه جوری میگی انگار هدیه هه آدمه.

-آدمه . یه آدم خیلی خیلی مهم تو زندگیت .

-هاه . منظورتو نفهمیدم .

ل..بامو بو...سید بعد گفت – بعدا میفهمی. بعدا خیلی وقت داریم که درباره ش حرف بزنیم.

-هوم. جونگهیون یه سوال دارم.

-چی؟

-اگه من از پیشت برم ، مثلا بمیرم یا همچین چیزی ...

حرفمو قطع کرد –درباره ش حرف نزن.

-حادثه خبر نمیکنه ، یهویی دیدی تصادف کردم مردم بعد اونوقت تو ...

دوباره حرفمو قطع کرد – من نمیذارم ، تو هیچوقت از من دور نمیشی .

دستامو دور گردنش حلقه کردم و به خودم نزدیک ترش کردم . تو چشماش نگاه کردم ، اونجوری که با دیدنش قلبم میتپه رو دوست دارم.

-جدیدا به خیلی چیزا فکر میکنم . به این فکر میکنم که همه ی این اتفاقا باعث شدن من تو رو ببینم ، اینکه اونیو تصادف کرد ، اینکه مینهو رفت ، اینکه از همه چیز بریدم ، اون موقع فکر میکردم خیلی بدبختم ، چرا من باید اینهمه زجر بکشم ؟ بین این همه آدم روی کره ی زمین ، چرا من ؟ ولی الان میبینم همه ی اینا به نفعم بود . شاید ... اگه مینهو هنوز کنارم بود ، همه چیز بدتر میشد ، رابطه مون خیلی سرد میشد ، یا اینکه من مثل قبل می موندم ،ضعیف و بی عرضه ... یا اگه اونیو بود ، اخلاقم هر روز بدتر میشد. شاید اگه تو رو زودتر میدیدم ، هزار تا شاید دیگه هستن ، خیلی وقت میگیره ، ولی فکر میکنم، خیلی چیزا میتونستن مسیرمو عوض کنن .

همونطور که کمرمو مالش میداد گفت – من چیزی از حرفات نفهمیدم ، هاها ، ولی تو زیادی فکر میکنی ، چرا نمیذاری همه چیز بگذره؟ به جای اینکه به گذشته فکر کنی و خودتو عذاب بدی ، چرا نمیخوای زندگی کنی و لذ.ت ببری؟

-منم میخوام ولی یه کار ناتموم دارم .

-کار ناتموم ؟ نگو که بعد این همه مدت فکر انتقام افتادی؟

-من این همه مدت توانشون نداشتم ، ولی منتظرم که قوی تر بشم.

-یاااااااااااا اگه اینطوری باشی تو خونه زندونیت میکنم .

-هاه؟؟؟؟؟

-موهاتم که کوتاه کردی ، چطور جرئت کردی بدون اجازه ی من ...

-برو بابا ، عهد بوق نیست که ازت اجازه بگیرم .

از جام بلند شدم ولی دوباره افتادم رو پاهاش .

صداش جدی بود – بعضی وقتا خدا رو شکر میکنم که اینطوری هستی و نمیتونی از دست فرار کنی .

با مشت زدم به سی نه ش . گاهی اوقات حرص در آر میشه ، میخوام بکوبونمش به دیوار پشت سرش.

-جمع کن بریم بخوابیم ، چشمات کور میشن آخرش بس که به این لب تاپ مسخره خیره میشی .

پیشونیمو بو...سید . کمکم کرد بلند بشم ، عصامو ورداشتم و همونجا ایستادم . میدونستم خوشش نمیاد وقتی کار میکنه بالاسرش بایستم ولی منتظر بودم زودتر پاشه بریم بخوابیم. شاید ، این آخرین باری باشه که کنارش میخوابم و میتونم بغلش کنم .

لپتاپشو خاموش کرد ، کاغذایی که رو میزش پخش و پلا شده بودن رو مرتب کرد و بلند شد . دستمو گرفت

-خوب ، امشب نمیخوای با هم ...

حرفشو قطع کردم –جونگیهون . قبلا گفته بودیم هفته ای دو بار .

ل..ب هاشو آویزون کرد – آخه هفته ای دوبار خیلی کمه ، نمیشه هر شب یا هر یه شب در میون باشه؟(استارت آشناییتونو که من زدم ، عشقتونم من جور کردم ، خباثتامم برا اونکی بدبخت نگه داشتم که شماها سالم بمونید ، حالا ببینم میتونی این بچه رو فلج کنی؟ خودم باید برنامه بریزم براتون  چچچ )

-نه . من در حالت عادی هم نمیتونم درست راه برم ، تو اصلا مراعات نمیکنی ، سخته اصلا نتونم از جام تکون بخورم .

-باشه ، پس بریم بخوابیم .

.......................................

تموم مدت بهش خیره شده بودم ، به اینکه بغلم کرده بود و بازوهاش دور بدنم بودن ، به اینکه چطور خوابش برد ، به اینکه تو خواب قیافه ش خیلی سرد به نظر میرسید ، به اخمش ، به خمیازه ای که قبل از خوابیدن کشید ....

دلم براش تنگ میشه ، برای وقتایی که عصبانی میشه ، وقتایی که حوصله ش سر میره و سوت میزنه ، وقتایی که کنارش میخوابم و پاهاشو روی پاهام میذاره و نمیذاره تکون بخورم ، وقتایی که باهاش دعوام میشه و در آخر بغلم میکنه و حتی اگه تقصیر اون نباشه ازم عذرخواهی میکنه . (اینطوری میگی دلم میخواد یهویی بکشمت آخرش ، هیییی روزگار )

در طول شب ، بارها بو...سیدمش ، گونه هاشو ، ل ... بهاشو ، پیشونیشه ، چشمهاشو ، بینیشو ، میدونستم خوابش اونقدر عمیقه که اینطوری بیدار نمیشه ، همیشه بیست تا آلارم پشت سر هم میذاره تا بیدار بشه .

هوا گرگ و میش بود ، دستاشو ورداشتم و نشستم ، عصامو که مثل همیشه کنار تخت بود ورداشتم و بلند شدم ، لباسهامو عوض کردم ، قبل از اینکه برم کنار تخت ایستادم ، خم شدم و دوباره گونه شو بو...سیدم ، پتوشو مرتب کردم و از اتاقمون رفتم بیرون . گوشیمو از رو میز تو آشپزخونه ، که دیشب اونجا بود ، ورداشتم و به کسی که استخدام کرده بودم زنگ زدم ، بعد از چند بار پشت سر هم زنگ زدن جواب داد ، بدبخت خواب بود .

-بله؟

-بیا دنبالم . منتظرتم .

قطع کردم ، گوشیو تو جیب پالتوم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم.

من یه کارآگاه خصوصی استخدام کرده بودم که دنبال ...لیتوک بگرده .نمیتونم بذارم همینطوری بره . نمیدونم اسمش چیه ، انتقام میگیرم؟ یا فقط میخوام آتیشی که تو دلمه رو خاموش کنم ؟ ولی... نمیتونم بذارم حق اونیو هیونگم اینطوری ضایع بشه.اولش ، من اینطوری نبودم، اولش ، چهار سال پیش ، نخواستم دنبال کسی بگردم که برادرمو کشته و منو اینطوری زخمی کرده ، میخواستم حالا که فرصتش بهم داده شده یه زندگی نو داشته باشم.ولی نمیتونم ، الان نمیتونم ، اون تموم مدت با ما زندگی میکرد ، اونیو دستشو گرفت و بهش کمک کرد زندگی کنه ، وقتی یه همچین آدم نمک نشناسی تو لیست زنده ها باشه ، نمیتونم خوب بخوابم و بخورم و به زندگی کوفتیم ادامه بدم. و حق خودم ، نمیتونم بگذرم. به عصام چشم غره رفتم ، هرچند ، بدون اون نمیتونم حتی بایستم.قبلا بهتر بودم ، میتونستم رو پاهام بایستم ولی الان ضعیف تر شدم . بدون این یه میله ی چوبی لعنتی ، نمیتونم هیچ کاری کنم .

ولی عادت کردم ، ما همیشه عادت میکنیم. کافیه یه کاریو دو هفته انجام بدی بعد از اون به اون کار عادت میکنی و نمیتونی یه روز هم انجامش بدی . منم پنج ساله اینطوری راه میرم ، مگه میشه عادت نکنم؟

صدای ماشین اومد ، بهش نگاه کردم ، مردد نبودم ، برای اولین بار مطمئن بودم که تصمیمم کاملا درسته .

سوار شدم و بدون حرفی راه افتاد . خورشید داشت طلوع میکرد و آسمون کمی روشن تر شده بود . میخواستم قبلش برم پیش اونیو ، خیلی وقته بهش سر نزدم ، ولی وقت ندارم .

از شهر خارج شدیم . به ساعتم نگاه کردم ، هشت صبح . الان دیگه جونگهیون بیدار شده و دیده که نیستم .

جلوی یه انبار بزرگ نگه داشت و گفت –اون اینجاست ، افرادتون هم هستن .

-خوبه . تو میتونی بری .

پیاده شدم ، ماشین رفت . گوشیمو ورداشتم و به عکس خودم و جونگهیون که والپیپیرم بود نگاه کردم ، لبخند زدم . جونگیهون لعنتی ، اگه دوستت نداشتم الان همه ی کارا راحت تر بود . صفحه خیس شد ، گوشیو گذاشتم تو جیبم و گونه مو که از اشک هام خیس شده بود پاک کردم . به طرف انبار رفتم . قلبم هر لحظه تندتر میتپید ، کف دستام عرق کرده بودن و این باعث میشد عصامو نتونم خوب بگیرم و از دستم سر بره ، به در تکیه دادم ، دستمو با پالتوم تمیز کردم و عصامو محکم تر گرفتم .

یه در فلزی و باریک داشت ، درو باز کردم ، صدای قیژی داد و بعد اولین چیزی که دیدم اون بود که روی صندلی نشسته بود و دست و پاهاشو بسته بودن ، دور تا دورش افراد سیاهپوشم بودن که سلحه هاشون آماده بود .

رفتم تو و درو بستم . بهش نزدیک میشدم ، صدای عصام تو فضای خالی انبار میپیچید و سکوتو بهم میزد . تو چشمای هم خیره شده بودیم . جلوش ایستادم . خیلی حرفا داشتم که بزنم ولی ذهنم خالی شده بود ، خالی از هر حرفی .

پیشونیش زخمی شده بود و باریکه ی خون از پیشونیش تا روی لبش کشیده شده بود .

وقتی دیدمش ، نفرتم بیشتر شد . خشم و عصبانیتم اونقدر زیاد بود که میخواستم به افرادم دستور بدم تیر بارونش کنن ، تنها کاری که تونستم بکنم مشت کردن دست آزادم بود . 



نظرات() 
نوع مطلب : (Menace(END 
viagra how it works video
سه شنبه 21 خرداد 1398 04:45 ق.ظ

If you are going for most excellent contents like I do, simply pay a visit this web page everyday as it gives feature contents, thanks
Carissa
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:07 ق.ظ
Right here is the right website for everyone who
wants to understand this topic. You realize so
much its almost tough to argue with you (not that I personally would want to?HaHa).
You certainly put a fresh spin on a subject that has been discussed for many years.
Great stuff, just excellent!
manicure
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 04:45 ب.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd without a doubt donate to this outstanding blog!
I suppose for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to my Google account.

I look forward to brand new updates and will share this website with my Facebook group.
Chat soon!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:06 ب.ظ
Hello to every body, it's my first visit of this web site;
this website contains amazing and really fine data for readers.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:06 ب.ظ
Hi there, every time i used to check blog posts here in the early hours in the
daylight, because i like to gain knowledge of more and
more.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:13 ب.ظ
Hello there! Would you mind if I share your blog with my zynga group?
There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.

Please let me know. Thank you
Fati7
پنجشنبه 29 مرداد 1394 06:47 ب.ظ
جالب بود، فقط ی سوال، اونیو كه زنده اس، پس چرا یه تیكه تو صحبتاش با جونگهیون میگه، اگه اونیو بود!؟؟
پاسخ Little Mushroom : هنوز نمیدونه اونیو هست . قسمت بعدی میفهمه
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:51 ب.ظ
ال________________ی گفتی امروز میذاری
تورو خداااا بیا دیگه
پاسخ Little Mushroom : الان گذشتم ستی
هنوز کامل نشده بود نمیخواستم قسمت آخرش عجله ای بشه .ببخشید دیر شد
yeganeh
چهارشنبه 28 مرداد 1394 09:59 ب.ظ
بیل و کلنگ و چماق
عالی بود دلم تنگ میشه براش داره تموم میشه
تمین
پاسخ Little Mushroom :
مررررررررسی
جووونز. میخوای بازم یه خبیثانه ی دیگه هم مینویسما به جای این.مدیونی اگه تعارف کنی
Nastaran
چهارشنبه 28 مرداد 1394 09:53 ب.ظ
فوق العاده بود
فدااااااااااااااات
پاسخ Little Mushroom : مرررررررررررسی
خدا نکنه
Nastaran
چهارشنبه 28 مرداد 1394 09:53 ب.ظ
وای تمین پسر چرا کله شق بازی در میاری
الی این و دیگه نزنی بکشی
پاسخ Little Mushroom : تمینه دیگه . کاریش نمیشه کرد .
حالا ببینم چی میشه . از اول من میخواستم اینو بکشم
Nastaran
چهارشنبه 28 مرداد 1394 09:51 ب.ظ
جونگی صبر نداره که
خخخخ برنامه ریزی
پاسخ Little Mushroom : هیییی درکش میکنم. برا تمین نمیشه صبر کرد خوب
Zahra
چهارشنبه 28 مرداد 1394 02:28 ب.ظ
واااااای نه داسی داره تموم میشه
من به این داسی اعتیاد شدید پیدا کرده بودم
بدبخت جونگ.هفته ای دوبار
ولی حیف شد که داسیت داره تموم میشه هاااا
عالییی بود الی جونم
منتظر بعدیم
پاسخ Little Mushroom : آره . اینم به پایان رسید
واااای چینجا؟؟؟
آره بیچاره
مررررررسی عزیزم.
اشکالی نداره. این داره تموم میشه به جاش یکی دیگه مینویسم
جولی
چهارشنبه 28 مرداد 1394 11:34 ق.ظ
اخخخخخخخخخخخخخ
تمیناااااااااااااااااااااااااااااا
از یه طرف حق داره ..از یه طرف غلط می کنه
خخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ Little Mushroom : موهاهاهاها
خخخخخ
بچه م یهویی انتقام جو شد
جولی
چهارشنبه 28 مرداد 1394 11:26 ق.ظ
دقیقا دیروز دلم هوای این فیک و کرده بود .. خخخخخخخخ
برم بخونم
پاسخ Little Mushroom : اوخی
جووونز برو
ترنم
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:23 ق.ظ
قدر جیز هایی که دارید رو بدونید،
قبل از اینکه تبدیل بشن به چیز هایی که داشتید!
پاسخ Little Mushroom : باشه
Melika.ni
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:22 ق.ظ
تمین اونیو رو نمیبینه؟؟
عالییییییییی بود
دسستت مزسی
پاسخ Little Mushroom : فعلا نه
مرررررررررسی
خواهش میکنم
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:54 ق.ظ
اوه اوه کاپلم غیرتی شد
من فرااااااااااااار
پاسخ Little Mushroom : کووووفت مررررض
الی برو اون وانشاته رو دوباره بخون روحت شاد شه یکم
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:35 ق.ظ
خودم میام برات
پاسخ Little Mushroom : جووونز
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:33 ق.ظ
یاااااااا ساعتاشو نگاه کن جفتشون تو یه تایمن دقیقا :|
پارتی بازی شده فقط نظر تورو اول گذاشته
میام براتااااااا
پاسخ Little Mushroom : یااااا تو فقط باید برا من بیای میمون مرغی عبضی
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:29 ق.ظ
ه_______ه الی اول نیستی دوباره نظراتو نگاه کن
پاسخ Little Mushroom :
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:28 ق.ظ
برو خدارو شکر کن فعلا نرگس پیداش نی وگرنه نمیذاشت طلوع آفتابو ببینی
اگر بفهمه پارت رو رمزی نکردی....خدا بهت رحم کنه
پاسخ Little Mushroom : وااآااااااااااای خاک عالمممممم
نرگگگگگگگگس
میکشتمممممممم .
افقم پر شده نمیتونم محو شم .
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:28 ق.ظ
یاااااااا نخییییییر چویی ستی خودم اول بودم
پاسخ Little Mushroom : آره آره
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:26 ق.ظ
شادروان کربلایی مینهو هم مثه اینکه با حوریا بش بد نمیگذره
باز تمین نمیره....نکنه اینم میخوای بکشی؟ آخه به جونگ گفت من اگر بمیرم...
پاسخ Little Mushroom : نه بابا ، خوش میگذره بهش ، ازش خبر گرفتم گفت داره با حوری های بهشتی خاله بازی میکنه:/:/:/
موهاهاهاهاهاها خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم ، خباثت به خرج نداده بودم . الان میخوام کلی اذیت کنم موهاهاهاه
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:24 ق.ظ
وااااااای الی ینی برنامه ریزیت تو حلقم
اصن این جمله تو پرانتزت نابودم کرد
پاسخ Little Mushroom : میبینی الی؟؟؟ فردا پس فردام باید طوری برنامه ریزی کنم که اینا بچه دار نشن یهویی
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:23 ق.ظ
من اول بودم الی...
بسووووووووز
پاسخ Little Mushroom : خبیث شدیا ستی
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:22 ق.ظ
اینم مثه من بیستا آلارم میذاره واسه بیدار شدن
از اولم همه چی تقصیر لیتوک بود حتی مرگ مینهو هم ریشه ش به لیتوک ختم میشد
ای تیر بارونش کنن جیگرم خنک بشه
پاسخ Little Mushroom : آره دقیقا مثه من ، تازه من بیدارم نمیشم با این بیستا
بعله
یهویی دیدی تمین تیربارون شد :/
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:19 ق.ظ
یاااااااااا نخیرم خودم اول بودم
پاسخ Little Mushroom : اول نیستی که
elham
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:18 ق.ظ
یوهاهاهاهاهاها اول برم بخونم
پاسخ Little Mushroom : اول نیستی
seti
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:18 ق.ظ
اولین نظ___________ر
ژوووووون
پاسخ Little Mushroom : ژووووووووووون
خبیثم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر