تبلیغات
وبلاگ رسمی داستان SHINee - Menace...32/Last Part

SHINee


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 31 مرداد 1394-01:30 ق.ظ

نویسنده :Little Mushroom

Menace...32/Last Part



اینم قسمت آخر . 
از همه تون ممنونم که تا این قسمت بهم انرژِی دادید . :))))

32

تمین

 

هنوز نگاهم به لیتوک بود . بدون اینکه نگاهمو ازش بگیرم گفتم- همتون برید بیرون .

به کسی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کردم و گفتم –به جز تو . بقیه برید بیرون .

چند ثانیه ای گذشت ولی هیچ کاری نکردن ، عصبانی شدم و با صدای خیلی بلندی داد زدم – بیرون ... همین الان .

به جز اونی که گفته بودم همه شون رفتن بیرون .

-یه صندلی برام بیار.

خیلی آروم گفتم ، نگاهمو از لیتوک نمیگرفتم ، با اینکه بسته بودنش ولی بازم میترسیدم. درسته ، میترسیدم ، با اینکه ترسمو نشون نمیدادم ولی خودم خیلی خوب میدونستم که میترسم .

دنبال صندلی گشت و بالاخره از یه گوشه ی انبار یه صندلی چوبی پیدا کرد .

-میتونی بری ، جلوی در نایستید ، به بقیه هم بگو ، همتون برگردید سرکار خودتون . به رئیس کیم هم تحت هیچ شرایطی نمیگی من اینجام.

صندلی رو گذاشتم جلوی لیتوک و روش نشستم . صدای باز و بعد بسته شدن درو شنیدم ، برگشتم و دیدم که اون رفته ، دیگه کسی نبود جز ما دوتا .

-میخوای چیکار کنی؟

اون پرسید ، نمیدونم . هیچ جوابی نداشتم . نمیدونستم میخوام چیکار کنم . تنها جوابی که به ذهنم رسیدو گفتم.

-میخوام باهات حرف بزنم

-میشنوم.

به پشتی صندلیم تکیه دادم . –تو الگوی من بودی.

شروع کردم به گفتن ، به گفتن خیلی چیزا ، چیزایی که همیشه میخواستم به همه بگم ولی هیچوقت نتونستم .

-تو قوی بودی ، مستقل بودی ، هر وقت یه اتفاقی میوفتاد کم نمیاوردی ، هر چقدرم که ناراحتی داشتی لبخند میزدی ، تو مهربون بودی . من میخواستم مثل تو باشم ولی هیچوقت نتونستم . همیشه تحسینت میکردم . با اینکه بعضی وقتا از دستت اعصابم خورد میشد ، مخصوصا وقتایی که از اونیو طرفداری میکردی ، ولی بازم همیشه به نظرم تو یه قهرمان بودی ، همون طور که تو بچگیم اینطور فکر میکردم و وقتی بزرگ شدم هم تفکرم عوض نشد . من این حسو به برادرم نداشتم ، تو تنها کسی بودی که میخواستم مثل تو باشم. و تنها کسی بودی که فکر میکردم اگه اتفاقی برام بیوفته حتما کمکم میکنی . میدونی چه حسی داره کسی که تحسینش میکنی نا امیدت کنه ؟؟؟ میتونی اینو بفهمی ؟

-من ...

هیچی نگفت . منتظر موندم ادامه بده ولی سکوت کرد . عصامو چند بار رو زمین کوبیدم و به پام اشاره کردم .

-میبینی؟ به خاطر تو من اینطوری شدم ، قهرمان من باعث شد من از همه ی آرزو ها م دست بکشم . باعث شد همه چیزمو از دست بدم ، باعث شد تو تنهایی خودم بیشتر فرو برم . اینو چی میگی؟؟؟ من به درک، اونیو چی؟؟ اونیویی که همیشه بهت کمک میکرد ، بهترین دوستت ، اون چی؟؟؟ مامانم چی؟ زنی که تو رو مثل پسر خودش میدونست ، اونا چی ؟ چطور تونستی؟ تموم این سالها ، عذاب وجدان نداشتی ؟

بلند شدم و ایستادم ، شروع کردم به قدم زدن طول انبار ، صدای عصام اعتماد به نفسمو کم کرده بود . حرفای مینهو وقتی میخواست ترکم کنه تو گوشم تکرار شد " نمیخوام با کسی باشم که نمیتونه راه بره . وهمینطور .... نمیخوام با کسی باشم که خوانواده ای نداره و به زودی همه چیزشو از دست میده . نمیخوامت تمین ... "

-تو حتی باعث شدی من مینهو رو از دست بدم ، بعدش چطور تونستی بهم دلداری بدی و احساس بدی نداشته باشی؟ چطور تونستی عذاب کشیدنمو ببینی و عذا وجدان نگیری؟ من حتی خودکشی هم کردم ، اون موقع ، خودتو نفرین نکردی؟؟؟ ...بی فایده ست نه ؟

 روبروش ایستادم –میدونی وقتی گفتم اون محافظ بایسته چی ازش میخواستم؟؟ میخواستم اسلحه شو بگیرم و به زانو و مچ پات شلیک کنم ، میخواستم دردی که من و اونیو و کیبوم و مینهو کشیدیم رو با تمام وجودت حس کنی ، ولی من فقط یه صندلی ازش خواستم .

رو صندلی نشستم و ادامه دادم – من یه صندلی خواستم که روبروی تو بشینم ، فقط ما دو نفر ، میخواستم به اونیو ثابت کنم که من میتونم هر کاری بخوام بکنم ، میتونم ببخشمت یا اینکه بکشمت . میخوام روحش آرامش داشته باشه .

گوشیمو از جیبم در آوردم و ساعتشو نگاه کردم ، ساعت دوازده و ربع بود ، چهار ساعت تموم حرف زدم ؟؟؟؟؟؟؟؟

الان دیگه جونگهیون کاملا متوجه شده نیستم ، حتی ممکنه از زبون محافظا هم حرف کشیده باشه و فهمیده باشه من اینجام . امیدوارم اینطوری نشده باشه .

-اگه ازت عذر خواهی کنم چی؟

-عذر خواهی ؟؟؟ عذر خواهی تو چی رو درست میکنه ؟؟ میتونه مامانم و اونیو و مینهو رو زنده کنه ؟ میتونه پاهای منو سالم کنه؟

-پس چیکار کنم ؟

-خودتو به پلیس معرفی کن ، به اندازه ی کافی ازت مدرک دارم که بدون معطلی دستگیرت کنن ، پس خودت خودتو معرفی کن.

-اگه خودمو معرفی کنم اونیو و خانم لی زنده میشن ؟؟ همه چیز درست میشه ؟؟

پوزخندی زدم . چه فکری کرده که حرفای خودمو به خودم برمیگردونه ؟

-آره ، خیلی چیزا درست میشه ، من میتونم با خیال راحت زندگی کنم و عصبانی نباشم که قاتل مادر و برادرم تو همین شهر داره ول میگرده .

-میدونی تائه ، تو هیچ کاری نمیتونی بکنی . تو فقط منو بستی اینجا ، فکر کردی با یه مشت حرف الکی میتونی منو بفرستی اداره پلیس؟ تو نمیتونی منو بزنی و دلت خنک شه ، نه زور داری نه پای سالم که بهم لگد بزنی ، تو حتی اسلحه ی اون مردو ازش نگرفتی چرا ؟؟؟ تو بلد نیستی تیراندازی کنی و همینطور... تو نمیخوای به من صدمه بزنی.

-چرا همچین فکری میکنی؟ من میخوام تو از رو کره ی زمین محو شی . دلیلی نداره که بهت صدمه نزنم.

-اگه میخواستی اینکارو کنی تا الان من زنده نبودم . من تو رو خوب میشناسمت وقتی بخوای یه کاریو بکنی حتما اون کارو میکنی .

-باشه ، من هنوز نمیخوام بهت صدمه بزنم ، ولی تو که نمیدونی تا چند دقیقه ی دیگه تصمیم عوض میشه یا نه .

پوزخندی زد. –چطوری؟

-میتونم همین صندلی رو رو صورت خورد کنم و ...

قبل از اینکه چیزی بگم صدای باز شدن در انبار اومد ، همون صدای قیژ مانند فنرش . برگشتم طرفش . جلوی در تاریک بود و کسی رو نمیدیم ، روشنایی چراغ اونقدر زیاد نبود که جلوی در رو هم بتونه روشن کنه .

شخص نزدیک تر میشد ، تا اینکه توی نور اومد و تونستم چهره شو ببینم .

-جو ... جونگهیون؟؟

-پاشو بیا اینور.

خیلی جدی و محکم گفت ، صداش عصبی بود .هنوز همونجا نشسته بودم . بهم نزدیک شد و بازومو گرفت و بلندم کرد

-نشنیدی چی گفتم؟

خم شد و عصامو که رو زمین افتاد بود رو ورداشت و داد بهم . عقب تر رفتم. به لیتوک نزدیک شد و پشت سرش ایستاد و دست و پاهاشو باز کرد .

داد زدم –چیکار میکنی؟

جونگهیون عقب تر رفت ، لیتوک مچ دستشو گرفت و ما ... لش داد .

همون موقع در باز شد و بعد از چند ثانیه چند تا پلیس اومدن تو . جونگهیون کنارم ایستاد و آروم گفت – نمیخوای که به عنوان گروگانگیر دستگیرت کنن ؟

دور دستهاش دستبند زدن و به طرف جلو هولش دادن .

قیافه ی جونگهیون خیلی عصبی بود ، اون باهام چیکار میکنه ؟؟ مطمئنا یه بلایی سرم میاره .

قبل از اینکه چیزی بگه بازوشو گرفتم و گفتم –بریم خونه غذا بخوریم . گرسنه م.

ولی اون حرکت نکرد و همونجا ایستاده بود ، خواستم خودم برم که دستمو گرفت و نذاشت تکون بخورم .

-میدونی از صبح چند هزار بار بهت زنگ زدم ؟ داشتم از نگرانی سکته میکردم ، فکر کردم یه بلایی سرت اومده .

-گوشیم سایلنت بود نشنیدم .

-سایلنت بود نشنیدم ؟؟؟ از صبح هزار بار مردم و زنده شدم ، اون کیبوم بدبخت از بوسان تا اینجا رو بکوب رانندگی کرد اومد اینجا ، اونا رفتن بیمارستانا دنبالت گشتن ، اگه اون کارآگاه خصوصیه نگفته بود جریان چپه من الان دق کرده بودم . فکر من و خودت نیستی فکر اون بچه باش.

-بچه ؟؟؟؟؟؟

یه لبخند دایسناسوری ،که تموم دندوناشو نشون میده ، زد – یه لحظه جوگیر شدم ، یه چیزی پروندم .

-میگم ، حالا که کیبوم هیونگ هم اومده اینجا چرا منتظرش بذاریم ؟؟؟ بهتره بریم خونه

-نه ، وقتی پیدات کردم به کیبوم گفتم ، من هنوز با تو کار دارم .

دردسر واقعی الانه . میدونستم منظورش چیه ولی به امید اینکه داره دستم میندازه پرسیدم – چه کاری ؟؟

-همین کاری که دیشب نذاشتی انجامش بدم ، بیشتر توضیح بدم ؟

-ولی قرار بود هفته ای دوباره ...

-نه تائه ، من نمیتونم ، تو رو بغل میکنم و میبو... سم ولی نمیتونم کاری کنم ، میدونی چقدر درد آوره؟

-یاااا اینجا جای خوبی برای ...

نذاشت حرفمو تموم کنم ، بغلم کرد و  ل ... ب هاشو رو ل ... بهام گذاشت . دستمو دور کمرش گذاشتم و بغلش کردم ، محکم به خودش فشارم میداد . قلب هامون با هم مخلوط شده بودن و تپش هاشون یکی شده بودن . سرمو رو شونه ش گذاشتم . کمرمو نوازش میکرد ، مو هامو بو ... سید و گفت – برگردیم خونه .

بهش نگاه کردم –واقعا؟ نمیخوای با هم بخوابیم؟

-من برای شب برنامه دارم .

-جون به جونت کنن همون منح .. رف می مونی .

دستمو گرفت –بریم دیگه .

به طرف خونه رفتیم . وقتی رسیدیم انتظار داشتم کیبومو ببینم ولی نبود .

-اوه این چیه؟

به طرف جعبه ی کادوی خیلی خیلی بزرگی که وسط خونه بود رفتم . اونقدر بزرگ بود که یه آدم توش جا میشد . جونگهیون دستشو رو موهاش کشید – خوب ... این همون هدیه هه ست که گفتم .

-وااای جدی ؟؟؟ بازش کنم؟سرکاری که نیست ؟

-آره بازش کن .

جعبه ی صورتی و آبی بود و روش پاپیون های بزرگ صورتی داشت .

-کمکم کن درشو باز کنم .

کمکم کرد و دوتایی در جعبه رو باز کردیم . رو انگشتای پام ایستادم تا توی جعبه رو ببینم و .... خالی بود؟؟؟

به جونگیهون نگاه کردم

-چرا اینطوری نگاه میکنی؟

-گفتی سرکاری نیست .

-نمیدونم کجا رفته .

-نمیدونی کجا رفته ؟ مگه میتونه حرکت کنه؟

-خوب... اون یه آدمه .

همون موقع یه صدایی اومد – سورپرایز .

کیبوم بود ، صداش از پشت سرم میومد . برگشتم طرفش ولی یه نفر محکم بغلم کرد ، داشتم خفه میشدم . فکر کردم کیبومه و گفتم

-هیونگ ... خفه شدم .

-تمین .

تو گوشم زمزمه کرد ، لرزیدم ،  اون صدا ، صدای اونیو بود .

سرمو بلند کردم . خودش بود . داشت لبخند میزد ، موهاشو رنگ کرده بود و یکمی لاغر تر شده بود.

-اونیو؟؟؟

اون چطور اینجاست ؟؟؟ چطور امکان داره ؟؟؟؟ اونیو مرده بود ، اون چهار سال پیش ، تو تصادف ، منم اونجا بودم ...

با مهربونی لبخند زد و دستشو رو گونه م گذاشت .هنوز تو شوک بودم .

-تو ... چطور ...

کیبوم دستمو گرفت و لبخند زد –تائه بیا بشین بهت توضیح میدیم .

رو کاناپه نشستیم . هنوز نمیفهمیدم چی به چیه ، من مرگ اونیو رو ندیدم ، من اون موقع بیهوش شدم ، ولی قبلش فریادهاشو شنیدم . اونا خاکسترشو بهم دادن ، ما خاکسترشو جایی که اونیو دوست داشت ریختیم.

کیبوم – من وقتی تو بوسان بودم اونیو رو پیدا کردم .

اونیو – من فراموشی گرفته بودم ، حتی کیبومو نمیشناختم ، ولی اون کمکم کرد همه چیزو به یاد بیارم . (واقعیتو نگفتن بهش )

بهش نگاه کردم ، میخواستم محکم بغلش کنم و همین کارو کردم ، اونم بغلم کرد. خیلی وقت بود که اینطوری برادرمو بغل نکرده بودم ، بیشتر از چهار سال .

جونگهیون- پس فردا دادگاه لیتوکه کسی میاد ؟

-هیچکدوممون جواب ندادیم .

جونگیهون – مرسی از توجهتون.

سرمو بلند کردم و به اونیونگاه کردم – تو درباره لیتوک میدونی؟

-من از قبل میدونستم . اون روزی که تصادف کردیم فهمیدم . اون میخواست منو تو دام بندازه .

-تو رو تو دام بندازه ؟

-آره ، چند نفرو فرستاده بود دنبالمون .

-برای چی؟

-خیلی چیزا هست که تو نمیدونی ، مینهو از قبل به من اخطار داده بود . گفته بود یه روز تو رختکن با لیتوک دعواش میشه چون لیتوک گفته بود هر کسی که به تمین نزدیک بشه رو از سر راه ورمیداره ، به من گفت حواسم به لیتوک باشه ولی من باور نکردم ، بعدش فهمیدم بر علیه م مدرک ساخته و چند نفرو استخدام کرده که منو بکشن .

-چرا میخواست تو رو بکشه ؟

- اون روز پیشش بودم ، باهاش بحثم شد ، گفت حاضره هر کاری بکنه که به تو نزدیک بشه حتی میتونه منو بکشه کنارت باشه .

کیبوم – بیاید دیگه درباره ش حرف نزنیم .

سرمو تکون دادم و دوباره تو آغوش اونیو فرو رفتم . جونگهیون دستاشو رو کمرم گذاشت و سعی کرد از اونیو جدام کنه ، بیشتر بهش چسبیدم .

-یااا ولم کن ، میخوام داداشمو بغل کنم .

-اگه اینطوری رفتار کنی تموم شبو بیدار نگهت میدارم و باهات..

قبل از اینکه حرفشو کامل کنه برگشتم و دستمو رو دهنش گذاشتم .

اونیو – من همه چیزو میدونم .

-همه چیز؟؟

-آره . کیبوم بهم گفت . اولش عصبانی شدم که با این احمق قرار میذاری ولی باید قبول کنیم اینم آدم خوبیه

جونگهیون – این اسم داره .

اونیو-خوب حالا .

به کیبوم نگاه کردم ، اونیو و جونگهیون هنوز داشتن دعوا میکردن . کیبوم شونه هاشو بالا انداخت ، خندیدم و بهشون نگاه کردم . حداقل حالشون خوبه .

-تو به من گفتی مرغ ؟؟؟؟

-نگفتم مرغ ، دقت کن ، گفتم مرغ بالدار پرکنده شده

-تو چی ؟ دایناسور منقرض شده .

-یادت رفت بگی فسیل .

-باشه از اول شروع کنیم .نگفتم مرغ ، دقت کن ، گفتم مرغ بالدار پرکنده شده

-تو چی ؟ دایناسور فسیل؟

-ای بابا ، منقرض شده رو یادت رفت بگی .

-هوووف راست میگی .

-از اول .

.........................................................................................

دسته گلو گذاشتم رو سنگ قبرش و کنارش ، زیر سایه درختی که کنار قبرش کاشته بودیم نشستم .

-هی. سلام . چیکار میکنی جدیدا ؟  حالت خوبه ؟ من خوبم . خیلی خوبم ، من دوباره رفتم روی صحنه ، ولی نرقصیدم ، فقط خوندم . با تموم احساسم خوندم برای خونواده م : جونگهیون ، کیبوم ، اونیو ، مینهو . دوباره اون نور ، دوباره صدای تشویق ، دوباره انعکاس صدام تو سالن کنسرت . خیلی خوب بود . انگار به گذشته ها برگشتم ، به وقتایی که تو تو پشت صحنه منتظرم بودی و با هم یواشکی میرفتیم بیرون . یادته ؟ خیلی خوش میگذشت . همیشه میرفتیم تاب بازی ، تو عادت داشتی ایستاده تاب بری ، همه ش دعوات میکردم که الان زنجیرش پاره میشه و میوفتی دست و پات میشکنه ولی تو اهمیت نمیدادی.

اونیو و جونگهیون با هم خوب کنار میان ، اونا با هم کار میکنن و هوای همو دارن . هنوزم سر اینکه شام مرغ بخوریم یا کیمچی دعواشون میشه ، یا اینکه اول کی باید بره حموم ، یا اینکه کی خوشتیپ تره . ولی همه ش خنده داره ، آخرش هم همدیگه رو مرغ و دایناسور خطاب میکنن و هر کدوم میرن تو اتاق خودشون ، ولی بعد به هم اس ام اس میدن و با هم آشتی میکنن .

کیبوم تخصصشو گرفته ، حدس بزن چی ؟ تخصص قلب ، اون گفت نتونست برای تو کاری کنه ولی میتونه برای آدمای دیگه ای که مثل تو شانس زنده موندو داشتن کمک کنه . با اینکه کارش بیشتر شده ولی وقتایی که خونه هست همیشه کنار اونیوئه و از پیشش تکون نمیخوره . اینطوریه که من مجبورم آشپزی کنم . این انصافه آخه ؟؟؟ وقتی غذا رو سوزوندم جونگیهون تا آخرش خورد و کلی تعریف کرد ولی اونیو و کیبوم رفتن بیرون پای مرغ خوردن . باورت میشه؟ اونا غذای برشته ی منو از دست دادن . هوووف .

اوه مهم ترینشو یادم رفت بگم . ما یه عضو جدید تو خونه مون داریم . جونگهیون خیلی مشکوک شده بود ، دیر میومد خونه ، میگفت کار داره ، ولی یه روز رفتم شرکت و اونجا نبود . برای همینم فردای اون روز رفتم دنبالش . میدونی چی دیدم؟ اون با یه دختره تو کافی شاپ نشسته بود . اولش فکر کردم قرار کاریه ولی چند بار دیگه هم اونا رو با هم دیدم . یه بار که دیدم دختره جونگهیونو بغل کرد ، رفتم پیششون و جونگیهون از ترس رنگش سفید شده بود ، باید میدیدیش ، همه ش داشت پشت سر هم میگفت اون بهم خیانت نکرده ، منم از این فرصت استفاده کردم و کلی زدمش و باهاش دعوا کردم ، میدونی بعدش منو کجا برد؟ بردش بیمارستان .اول فکر کردم میبرتم بخش بیمارای روانی ولی ما رفتیم جایی که کلی بچه اونجا بود . یه نوزاد خیلی کوچولو رو بهم نشون داد و گفت اسمش کیم یوگئونه ، مسخره م نکنا ولی منم فکر کردم بچه ی جونگیهونه ، آخه هر دوتاشون کیم بودن و جونگهیونو با اون دختره دیده بودم. ولی اون گفت بچه ی دوستشه که تازه تصادف کردن و مادر و پدر بچه مردن . اون دختر هم عمه ی بچه میشه و چون به زودی ازدواج میکنه نمیتونه هزانت بچه رو قبول کنه ، میدونی ما چیکار کردیم؟ اونو به فرزندی گرفتیم . ولی اون خیلی شبیه توئه ، انگاز بچگی های توئه . میخوام اسمشو عوض کنم و مینهو بذارم ولی جونگهیون قبول نمیکنه . اما من کار خودمو میکنم پس نگران نباش. از همه جالب تر اینه که اون تو روز و ماه تولد تو به دنیا اومده ، هر دوتاتون متولد 9 دسامبرید . باحاله نه؟

دیگه چی؟ من هیچ خبر دیگه ای ندارم . تو چیزی نمیخوای بهم بگی؟ مثلا ... نمیدونم ، اونجا چیکار میکنی ؟ منو میبینی؟ یا الان روحت اینجا نشسته و سرش درد گرفته از پر حرفی هام ؟

تو نوشته بودی میخوای تو زندگی بعدیت پدر من باشی ، ولی من اینو نمیخوام ، میخوام دوستم باشی . من هیچوقت هیچ دوستی نداشتم ، نه اینکه نداشتما ، داشتم ، ولی دوست واقعی نبودن ، به جز تو . پس بیا بعدا با هم دوستای خیلی خیلی خیلی خیلی صمیمی باشیم که با نگاه کردن به چشمای هم حرفامونو بفهمیم .... ولی عاشق هم نباشیم، عشق درد داره . نمیخوام دوباره درد بکشی .

من هنوز دارم زندگی میکنم ، همه مون جای خالی تو رو حس میکنیم . حتی جونگهیون ، میگه دلش برای وقتایی که میومدی و هر چی اتفاق افتاده رو براش تعریف میکردی تنگ شده . تو با اینکه رفتی هنوزم پیش مایی پس لطفا در آرامش باش .

میبینی؟زندگی همینطوریه ، میگذره ، بدی و خوبی هاش فقط برای اون لحظه ست ، از خوبی هاش خاطره میسازیم و از بدی هاش تجربه. اونایی که می مونن آدمان. آدمای زیادی رو میبینیم ، بعضی از آدما همیشه کنارمون می مونن و تنهامون نمیذارن ، بعضی آدما بهمون یاد میدن چطور زندگی کنیم ، بعضی آدما فقط یه رهگذرن ، یه غریبن که میان و میرن ، بعضی آدما رو نمیشناسیم ولی اونا ما رو خیلی خوب میشناسن ، بعضی آدما بود و نبودشون مهم نیست . بعضی آدما خیلی خوبن ، تنها کسایی هستن که میتونی تا ابد کنارشون باشی ، این آدمو باید داشته باشی . میشه نیمه ی گمشده ت . ولی همه فکر میکنن نیمه ی گمشده فقط یه نفر ، به نظرم ، ما هزارتا نیمه ی گمشده داریم . ممکنه اون دوستمون باشه ، یا برادرمون ، یا عشقمون ، یا حتی معلمی که خیلی دوستش داریم . اینطور نیست ؟ همه چیز که تو تپش قلبت به یه نفر خلاصه نمیشه ، نیمه ی گمشده کسیه که کنارش خودتو کامل حس میکنی و میتونی اونقدر قوی باشی که با تموم دنیا بجنگی و پیروز بشی . تو اولین نیمه ی گمشده می ، هنوزم هستی ، بعد از تو جونگهیون ، بعد اونیو و کیبوم منو به یه آدم کامل تبدیل کردن . میدونم که بازم نیمه هاش گمشده ی دیگه ای رو پیدا میکنم ، ولی برای من همین کافیه .

هنوزم بعضی وقتا ، وقتی یاد خاطراتمون میوفتم ، دیوونه میشم و نمیدونم دفعه ی بعد که دیوونه میشم میتونم دوباره خوب بشم یا نه ؟

 



نظرات() 
نوع مطلب : (Menace(END 
viagra tablet price in chennai
سه شنبه 21 خرداد 1398 04:46 ق.ظ

Can I just say what a comfort to uncover someone that actually knows what they are talking about on the net. You actually understand how to bring an issue to light and make it important. More and more people ought to read this and understand this side of the story. I can't believe you are not more popular since you certainly have the gift.
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
جمعه 17 شهریور 1396 04:14 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about Menace.
Regards
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:08 ق.ظ
Excellent blog here! Also your website loads up very fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link
to your host? I wish my website loaded up as fast as yours lol
Fati7
دوشنبه 16 شهریور 1394 02:38 ب.ظ
این داستان خیلی خوب بود، پایانشم خوب بود.
بقیه داستان هات رو هم ادامه بده.
خیلی خوب بود، جملاتت عالی بود كلا این داستان عالی بود.
niNA
یکشنبه 15 شهریور 1394 12:36 ق.ظ
یه چیزی فهمیدم
موقع مدرسه ها شد فرار کردی ، اوخی داری میری خرخونی
راست میگن الان شاخا دارن کتابای مدرسه رو جلد میکنن
پاسخ raha_shiny : ارزششو نداری باهات دهن به دهن بشم. برو پیش مامانت کوچولو مال این حرفا نیستی
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:05 ب.ظ
خسته نباشی واقعا
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:04 ب.ظ
مرسی الی جون
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:04 ب.ظ
ای وسط مینهو از همه بیشتر زجر کشید
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:04 ب.ظ
جای مینهو خیلی خالیه
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:03 ب.ظ
ولی ای کاش این فیک تموم نمیشد و همینطور ادامه داشت
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:02 ب.ظ
پارت آخرم مثل بقیه پارتا پر از هیجان و عالی بود
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:02 ب.ظ
ای خدا دلم واسه این فیک خیلی تنگ میشه
الهام
پنجشنبه 5 شهریور 1394 02:34 ق.ظ
هعى...بالاخره تموم شد. خیلى هم خوب تموم شد. اونیو هم که اومد اما...واقعا جاى مینهو خالیه. بیچاره خیلى زجر کشید...این اولین فیکى بود که انقدر سرش گریه کردم واقعا قلمت خوبه.ممنون به خاطر این فیک خوب
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:41 ب.ظ
کم زجر نکشیدم سر این فیک ولی دلم براش تنگ میشه
خیی عااالی بود
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:39 ب.ظ
ولی کاش مینهو هم زنده بود
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:39 ب.ظ
وااای عالی بود عشقم همش دارم برمیگردم از اول میخونم
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:17 ب.ظ
واااای اخراش اشک تو چشام حلقه زد
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:10 ب.ظ
عاشقتم عاشقتم عاشقتم
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:10 ب.ظ
بیا بخلممممم
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:10 ب.ظ
ینی عاشقتمممم
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:10 ب.ظ
عاااالی بوووود
ηαяGⓔs
چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:05 ب.ظ
الییییییی
r@h!L
چهارشنبه 4 شهریور 1394 01:30 ق.ظ
نخیر مال منههه
yeganeh
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:35 ب.ظ
فوق العاده بود این فیک واقعا نویسندگیت بینظیره
چرا انقد اینجا خلوته راستی
مینهو.....بمیرم براش و جونگته هم اهم
اونیو هم که پیداش شد
r@h!L
دوشنبه 2 شهریور 1394 03:12 ق.ظ
همین الان یهویی دلم دایناسور فسیل منقرض شده خواست
پاسخ Little Mushroom : ژوووووووون ژووووووون نگووووووو . منم دلم خواااااااااست
MahsaShi
شنبه 31 مرداد 1394 09:59 ب.ظ
مرسیییییییی
عالیییییییی بود این فیک
منتظرم که فیکه unlovable pain رو بذاری
پاسخ Little Mushroom : مرررررررسی
این آخرین پستم بود . گفتم پنلمو حذف کنن ولی وقتی برگشتم حتما میذارم
Eli
شنبه 31 مرداد 1394 08:14 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییی بووووووووود






تو فوق العاده هستی

عاشششششششقتم گوگولی

پاسخ Little Mushroom : مررررررررررررسی
من بیشترررررر
Eli
شنبه 31 مرداد 1394 08:08 ب.ظ
مررررررررررررررررسی عزیز دلم خسته نباشی خوشگلم


پاسخ Little Mushroom : خواهش میشه. مرررررررسی از نظراتت تا الان الی
Zahra
شنبه 31 مرداد 1394 04:29 ب.ظ
وای الی خدا بگم چیکارت نکنه
برا دومین بار بخاطر داستانات گریه کردم
وقتی جمله ی آخره داسیتو خوندم اشکام ریخت
حیف شد که تموم شد
کاشکی تموم نمیشد
مینهووووو
کجایییییییی
الیییییییی
من دارم میمیرم
تو رو خدا براداسی هایه بعدیت اعضا رو نکش
من دیگه طاقت ندارم
ولی آجی جونم همه چیز عالی بود.بیا بغلم
منتظر داسی هات هستم
خسته نباشی عالیییی بودددد
پاسخ Little Mushroom : چرا اخه؟؟؟
اوخی . آخرش که خوب تموم شد گریه دار نبود .
وااای آره جمله ی آخرشو خیلی دوست داشتم .فسفر سوزوندم کلی تا ببینم چی بنویسم.
دیگه باید تموم میشد .
خدا نکنه .
چشمممممم دیگه نمیکشم . ولی تا هفت ماه نیستم.
مررررررررسی عزیزم .
بغل
مررررسی
جولی
شنبه 31 مرداد 1394 10:22 ق.ظ
من واقعا این فیک و دوست داشتم ..
از یه طرف خوشحالم که تموم شد از یه طرف هم نه ...
کاش ادامه داشت ..
منم اون قست تمین که درباره ی ادما حرف میزد و دوست داشتم ..
عین واقعیته همش...
خسته نباشی الی
پاسخ Little Mushroom : مرسی:) برای این فیک خیلی وقت گذاشتم
مرررررسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



نمایش نظرات 1 تا 30