تبلیغات
وبلاگ رسمی داستان SHINee - hoW tO falL HIM iN lovE witH ME?02..one shot

SHINee


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 2 شهریور 1394-08:17 ب.ظ

نویسنده :Little Mushroom

hoW tO falL HIM iN lovE witH ME?02..one shot

دیکشنری رو باز کردم و بهشون نشون دادم

-کلمه ی  تو صفحه ی 220 ، کلمه ی Love تو صفحه ی 291 و کلمه ی You تو صفحه ی 654 . اگه اینا رو با هم جمع بزنی آخرش عدد 4 میاد .

مینهو-اوووه پسر ، شماها دیگه وضعتون خیلی خراب بودا ، آخه کی رمز گذاری میکنه؟

-اینو کیبوم بهم یاد داد ، بعد از اون همیشه عدد 4 عدد شانسم بود.

تمین-خوب دیگه ، پاشو برو پیشش .

بلند شدم ، تا طبقه ی بالا دویدم ، جلوی درش ایستادم ، کار درستی میکنم؟

اول زنگ زدم . بعد از چند دقیقه اومد درو باز کرد . از تعجب چشماش بزرگتر شده بودن . خندیدم .

-چیکار داری؟

-میخوام باهات حرف بزنم.

اخم کرد من حرفی باهات ندارم .

-من حرف دارم ، میخوام درباره ی ...

قبل از اینکه حرفم تموم بشه ، درو بست. لبخند زدم .رمزو زدم و در باز شد .

رفتم تو خونه ش و درو بستم ، اومد جلوم و با عصبانیت نگام کرد

-چه غلطی داری میکنی؟

-گفتم که میخوام باهات حرف بزنم.

-ولی رمز...

-فکر کردی رمزمونو یادم میره ؟

-یادت مونده بود؟

-معلومه.

-من باهات حرفی ندارم. برو بیرون .

نزدیک تر رفتم  - ببین کیبوم ، من میدونم رفتارم بد بود ، ولی همیشه به تو فکر میکردم ، هیچوفت فراموشت نکردم ، همیشه دوستت داشتم ، وقتی دوباره دیدمت دوست داشتنم بیشتر از قبل شد .

-خب؟

-بیا برگرد پیشم. میتونیم دوباره با هم شروع کنیم.

-خب؟ حرفات تموم شد .

-آره.

-برو بیرون .

-ولی...

داد زد  گفتم برو بیرون ، من هیچوقت دوباره با    تو   شروع نمیکنم

بهش نزدیک تر شدم ، اونقدر نزدیک بودم که میتونستم ببو...سمش ، به ل...باش خیره شده بودم که یهو گونه م سوخت .

کیبوم از عصبانیت نفس نفس میزد

-بیرون .

سرمو تکون دادم و رفتم بیرون . تصویر ل...باش جلوی چشمم بود . من چطور تونستم از دستش بدم؟ چطور تونستم از خودم متنفرش کنم ؟

رفتم خونه . هر سه تاشون با دیدنم آه کشیدن .

مینهو ریدی جونگهیون .

اونیو- مشکلی نیست ، همه می رینیم . مشکل اینه که در چه حد؟

-خیلی بد ، خراب کردم .

مینهو-الان که رفته بودی ، ما داشتیم فکر میکردیم و یه ایده ی دیگه به ذهنمون رسید .

-چه ایده ای؟

-مثله تو فیلما ، به چند نفر پول میدیم برن مزاحمش بشن ، بعد وقتی خواستن بزننش تو میرسی و نجاتش میشی بعد میشی قهرمانش و اون عاشقت میشه 

-این خوبه ولی بچه ها ، کیبوم یه دختر احساساتی نیست که اینطوری از من خوشش بیاد ، درسته که اون خیلی روحیه ی دخترونه داره ولی میفهمه .

اونیو متفکرانه گفت  میتونی این کارای بی ربطو بذاری کنار. فقط خودت باش ، همون جونگهیون خنگ خودمون باش و برو باهاش حرف بزن. اولین بار کجا بهش اعتراف کردی؟

-اولین بار ؟ یادم نیست .

تمین-خاک تو سرت. اصلا حقته بهت نگاهم نکنه .

-چیه خوب؟ فکر میکنی این مینهو جوونت یادشه اولین بار کی و کجا بهت اعتراف کرد ؟

مینهو با چشم و ابرو بهم اشاره میکرد که خفه شم ولی خب ، دیگه دیر شده بود .

تمین برگشت طرف مینهو

-معلومه که یادشه . مینی ، بهشون بگو کجا بود ، کی بود ، تو حتی گفتی ساعتشم یادته .

مینهو لبخند بدبختانه ای زد آره ، یادمه .ولی میدونی ، چیزه...اینجا نگم بهتره...خوب نیست بقیه مسائل خصوصیمونو بفهمن .

-راس میگی ، بریم تو اتاق بهم بگو .

بلند شد و دست مینهو رو گرفت و بلندش کرد و دنبال خودش کشید ، مینهو به ما نگاه میکرد ، میتونستیم برق اشکو تو چشماش ببینیم. من و اونیو دستمونو رو گردنمون کشیدیم و ادای مردن در آوردیم . تمین رفت تو اتاق ، بعد مینهو ، بعد در بسته شد .

اونیو به من نگاه کرد کاری که گفتمو بکن .

-مطمئنی جواب میده ؟

-لازم نیست حتما جواب بده ، این کافیه که اون بفهمه تو هنوزم دوستش داری ، باهاش صادق باش

-باشه.

-پاشو برو دیگه.

-الان؟

-آره.

بلند شدم اون منو زد ، یعنی ممکنه دوباره بزنه؟

-بذار بزنه ، بعد از اینکه عصبانیتش خالی شد همه چیز درست میشه.

سرمو تکون دادم. پیش به سوی کیبوم .

دوباره جلوی خونه ش ایستادم ، قلبم از هیجان تند تند میزد . زنگ درشو زدم . درو باز کرد و با اخم بهم نگاه کرد

-دوباره اومدی؟

-میخوام باهات حرف بزنم .

-فکر کردم حرفاتو زدی .

-نه خب ، یه چیزایی مونده . بعدش میرم .

-بگو میشنوم .

-کی ، من تو رو فراموش نکردم ، این به این معنی نیست که همیشه به فکرت بودم ، نه ، ولی هر چند وقت یه بار بهت فکر میکردم ، نمیدونم چرا باهات بهم زدم ، فکر میکردم این درست نیست ولی با دیدن تمین و مینهو حسودیم میشد ، یاد خودمون میوفتادم ، دلم میخواست دوباره ببینمت . شاید میخواستم ازت عذر خواهی کنم. شایدم میخواستم بهت بگم اینبار مثل بزرگتر ها رفتار کنیم و رابطه مونو خراب نکنیم.

-بیا تو .

باورم نمیشد گذاشت بیام تو . از جلوی در کنار رفت ، هنوز بهش خیره شده بود م.

-اگه نمیخوای بیای درو ببندم.

-نه .

رفتم تو خونه ش ، درو پشت سرم بست . وسایلشو چیده بود ، دیگه مثل اون روز تو کارتُن نبودن. کمتر از رنگ صورتی استفاده کرده بود ، مثل قبل همه چیزش صورتی نبود .

با لحن دستوری گفت  بشین .

رو یه صندلی نشستم . روبروم ، رو کاناپه ی سفید ، نشست .

-یعنی ، تو دوباره منو قبول میکنی؟

-من نمیتونم بهت اعتماد کنم .

حقیقتا ، ناراحت شدم . نمیتونم کاری کنم اعتماد کنی؟

-میدونی ، قبلا ، تو یهویی عوض شد ، دیگه باهام حرف نمیزدی ، کمتر منو میدیدی ، وقتی کنارم بودی اخم میکردی و نمیخندیدی. من دوستت داشتم ، تو اولین کسی بودی که بهت گفتم دوستت دارم ، ازت صدمه دیدم . قلبم شکست . از کجا معلوم دوباره اینطوری نشی؟

-آدم یه اشتباهو دو بار تکرار نمیکنه .

-دقیقا. آدم یه اشتباهو دوبار تکرار نمیکنه . پس ، دوباره نمیتونم دوستت داشته باشم .

بلند شدم ، با تعجب و گیجی بهم نگاه کرد . کنارش نشستم . خودشو جمع و جور کرد ، لبخند زدم .

دستشو گرفتم ولی دستشو پس کشید چیکار میکنی ؟؟

-میخوام بهت یه چیزی نشون بدم .

-چی؟

دستشو دوباره گرفتم و بلندش کردم  با من بیا .

از خونه ش بیرون رفتیم ، توی راه پله ، روی پله ها ایستادم .

دستشو از دستم بیرون کشید و دست به کمر ایستاد .

-میشه بگی دقیقا فازت چیه؟

-ببین.

انگشت اشاره مو روی انگشت شستم گذاشتم و دستمو جلوی روبروی دیوار گرفتم .

-خب ؟ که چی ؟

-اینو ببین. این یه خرگوشه .

انگشتای دیگه مو تکون دادم و دستمو جلوتر بردم .

پرسیدم-برات آشنا نیست؟

-هست.

اولین بار که بهش اعتراف کرده بودم اینطوری اعتراف کرده بودم.

-نمیخوای بدونی چی میگه ؟

-لابد میخواد بهم بگه دوستم داره؟

-نه. میخواد بگه دلش برات تنگ شده ، قبلا گفته دوستت داره .

-دیگه چی ؟

-میخواد برگردی پیشش . میگه دیگه اشتباه نمیکنه . قول میده .

اونم انگشتاشو مثل من طوری گرفت که یه خرگوش دیگه درست شد و انگار جلوی خرگوش من ایستاده بود .

-من باید قبول کنم ؟

 دستمو بهش نزدیک تر کرد م، سایه ی خرگوشم به سایه ش چسبید و انگار همو ب و.... سیدن .

-ببین ، دارن همو می بو ... سن . پس آشتی کردن .

-پس ... ما هم آشتی میکنیم؟؟؟

بغلش کردم . دوباره میتونم لمسش کنم و بغلش کنم . دوباره میذاره ب  بو .. سمش؟

اونم دستاشو دور بدنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد .چونه مو رو شونه ش گذاشتم و گردنشو ب و ... سیدم . لبخند زدم . من تونستم دوباره به دستش بیارم ، به حرفای اونیو گوش کردم ، هر چی تو دلم بود بهش گفتم ، حقیقتو گفتم و هیچ کلکی نزدم  .

تو زندگی ،  بعضی آدما و بعضی چیزا رو نمیشه به زور نگهشون داشت ، از دستشون میدی ،ولی اگه واقعا دوستشون داشته باشی ، اگه واقعا مال تو باشن ، میتونی دوباره به دستشون بیاری



نظرات() 
نوع مطلب : One Shot 
foot pain during yoga
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:06 ب.ظ
Because the admin of this web site is working, no doubt very rapidly it will be well-known, due to its feature contents.
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 12:01 ق.ظ
I blog frequently and I truly appreciate your content. This great article has truly peaked my
interest. I am going to book mark your site and keep checking for new information about once a
week. I subscribed to your RSS feed too.
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:08 ب.ظ
محشر بود
خیلی خیلی ممنون
Nastaran
یکشنبه 8 شهریور 1394 04:08 ب.ظ
جونگکی
setareh
پنجشنبه 5 شهریور 1394 12:51 ق.ظ
مرسی الی واسه اینکه بقیشو گذاشتی
خیلی منتظر این قسمت بودم
تو بهترینی
setareh
پنجشنبه 5 شهریور 1394 12:50 ق.ظ
ریدی جونگهیون
وایییی محشر بود
yeganeh
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:32 ب.ظ
الهی مینهوی بدبختاشک تو چشماش جمع شده بود
بسی زیبا بود
جونگ
متچکر
جولی
سه شنبه 3 شهریور 1394 08:02 ب.ظ
منم از این جمله " ما هم میرینیم و تا چه حد " خوشم اومد ..
خخخخخخخخخخخ
اونیو ...
اصن ابراز علاقشون من و کشته .. باحال بود
Zahra
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:01 ق.ظ
الان حتما مینهو از دست تمین داره کتک میخوره
قطره اشک تو چشاش جمع شد
"ما همه میرینیم"بعد از شنیدن این کلمه من منفجر شدم
من فدا جونگکی خودم بشم ماشالا خیلی بهم میان
عالی بود آجی جونم دستت درد نکنه
پاسخ Little Mushroom : موهاهاهاهاهاهاهاها اره . حسابی داره میخوره
خخخخخ واقعیته دیگه
جوووونز آره خیلی بهم میان. خدا نکنه
مرررررررسی عزیزم
saghar
سه شنبه 3 شهریور 1394 12:01 ق.ظ
مممممممحشره ااااایول ابجی
نویسنده ی خودمی ابجی جووون
پاسخ Little Mushroom : مرررررررسی کپکم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر